آرشيو

بيستون دل
سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥
بيستون دل را به خاطره ها بسپاريم...

عمر بیستون هم انگار تمام شد...

روزی که این بنا را می ساختم اصلا به نقش هایی که نامش می تواند در زندگی ام داشته باشد فکر نکرده بودم! به اینکه این بی ستون ترین ِ دل ، ستون های زندگی ام را محکم کند...به اینکه یک روز بشوم عروس دیار بیستون!...زندگی است دیگر...هزار و یک نهفته و آشکار دارد...بنازم قلم ربانی را که بر سطور پریده رنگ سرنوشتمان سپیدها می زند و غزلها می سراید و مثنوی هایی...

امروز نقطه ی آخر را بر این دفتر می گذارم و دفترچه ی کوچک دیگری باز می کنم ، شاید که دوباره بتوانم در خواب شعرهایم را بدزدم و نثرهایم را ویرایش کنم و باز هم ورق و کاغذ کم بیاورم و عمر خودکارهایم زود زود تمام شود...

اینجا هم به یادگار شاید ماند...خاطره ای سه ساله از من...از احساسات آنی و مستمر من...می خواهم در جایی دیگر زنده شوم...با زمینه ای گسترده تر برای رقصیدن قلمم...

 با شما خواهم بود در :

سه نقطه

بدرود...

دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥
فعلا نامه!

حرفی برای گفتن نیست...گمان می کنم اینجا باید مدتی خالی بماند...بی هیچ واژه یا شعری...کسی اینجا آوازی نخواند...تا دوباره دل ِ قلمی برای لمس اندام کاغذی تنگ شود...تا دوباره حرفی تازه برای زاییدن باشد...

خیال می کنم این خانه دغدغه ی اول و آخر ِ شعرهایم شده...نثرهایم...واژگان آهنگینم اصلا! چه می دانم...انگار اینجا نباید خودم باشم...یک آدم عادی...یک دخترک حواس پرت که این روزها از آسمان آویزان شده و بر روی دشت خدا تاب می خورد...دخترکی که لُپ هایش بوی سیب گرفته اند و لب هایش رنگ توت فرنگی!

اینجا زبانم کوتاه است...برخلاف جاهای دیگر!مهم نیست...فکر نکن می خواهم در ِ این اتاق کوچک را تخته کنم و بروم و به تو هم بگویم برو به امان خدا...نه، فعلا که از این خبرها نیست!اما آنقدر سرم شلوغ است که وقتی برای این ندارم که بنشینم و خیلی مودبانه بنویسم...یا مودبانه نه،مثل همیشه!

فعلا مرا به خدا بسپارید...من هم دلهایتان را به خودش می سپارم...یادتان نرود هم ، حال من کلی خوب است!

یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
دست بلند عشق...

 

گفتن ندارد که ! اين زبان بسته با هزار و يک نگاه می خواهد بفهماند که تمام شد...اما شما نيستيد که نگاهش را ببينيد و خلاصش کنيد!

گفتن ندارد اما ، غزلی که در خواب ديده بودم ، در واقعيت ، شناسنامه های ما را برای هم مُهر کرد...از همه ی مهرهای دنيا گذشته ، از ميان آن همه ريزه ريزه در قباله ، دلم فقط به سيصد و سيزده شاخه گل نرگسم خوش است ، به جان خودت!

گفتن ندارد خيلی چيزهای ديگر جز اينکه ، نام مرا به نام تو پيوند زد... پروردگار را می گويم...هم او که اين دو سال را اينقدر قشنگ رقم زد...زمان زيادی بود برای غصه...زمان کمی بود برای شادی...اوقات مقدسی بود برای پا گرفتن کودک عشق...

گفتن ندارد اينکه اولين شام با هم شدنمان را دربند نگاههای مضطرب نبوديم و بی پروا چشمان هم را می دزديديم و حرفهای توی آنها را ديد می زديم!

گفتن ندارد به خدا...

گفتن ندارد اينکه بالاخره قصه مان را يک جايی ثبت کرديم...يک جايی برای هميشه...حالا بيستون دلمان ديدنی تر از هميشه است...

گفتن ندارد...

اين هم از لای قلمم لغزيد در آخرين شب ِ بهار ، آخرين شب ِ دوران تجرد...

  :

 انگشت دخترانگی ام ؛

عصمت اندام تو را ،

 آغوش تنگ حلقه ای

 در هم می فشرد...

چقدر دوست دارم

جلای نگاهت را ،

 که می رقصد ميان نور

                              به واسطه ی عشق...

                          سی و يکم خرداد ماه هزار و سيصد و هشتاد و پنج - ساعت ۳۰/۱۱ شب...

 

یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥
 

من مثل همه ی آدمهای این زمین ، این زمین ِ این همه بزرگ با این همه ایده های این همه کوچک ، بزرگ ،... برای خودم آسمانی دارم...خیالاتی ، که هی شب و روز ، هی شب و روز ، به آنها دست درازی کنم و با طناب ذهنم از آنها بالا و پایین بروم...

من مثل همه ی این آدمها ، مثلا آدمی هستم! اما چرا این همه شهر نگاههایشان با دهکده ی دیدگان من فرق دارند...چرا  تکه چوبی پیدا نمی شود که مرا به آنطرف این رودخانه ی این قدر پهن و عمیق ببرد؟!...چرا من دلم یکهو هوس این کرده که در خانه ی روستایی پرنسس کوچک ِ کتاب آنا کارنینا بودم...!

 

    بی خیال...

 

دلم می خواهد این غزل چهار بیت داشته باشد... دلم می خواهد بخوانیدش...حدود 6 و سی دقیقه ی صبح بود...خیال کردم از ده هم گذشته اما ساعت مهم نبود...از تخت آویزان شدم...کورمال کورمال دستانم را به زمین کشیدم...مداد و جزوه!نمی دانستم چه می نویسم...فقط نمی خواستم نطفه ی این شعر هم مثل هزاران غزل و سپید قبل از این ، به خاطر نیروی اسرار آمیز خواب از بین برود...هنوز هم نمی دانم چرا بیشتر شعرهایم را در خواب الهام گرفته ام...و در خواب هم گم کرده ام...اما این یکی را دزديدمش ! همین!

 

 

 

چشمت شبيه معجزه لبخند مي‌زند

مهر تو را به جان و دلم بند مي‌زند    

 

ريتم تمام دغدغه‌هاي بزرگ من !

نامت  بر آتش دلم اسپند مي‌زند

 

دست بلند عشق ، همين روزهاي گرم

نام مرا به نام تو پيوند مي‌زند

 

تا عزم مي‌كنم كه بگويم عزيزمي

اين اضطراب لعنتی ام گند مي‌زند

 

...

...

 

 

 

پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥
يک خط خطی کاملا همين جوری!

 

دستهایم اندازه ی شعاع خورشید باز می شوند...دستهایم می خواهند حجم عشق را اندازه بگیرند...دستهایم کوچکند...

دستهایم رنگ می پاشند روی صورتم... : سفید...صورتی......گلی...تو گلی...این را هزار بار از دهانی می شنوم که فتح الفتوح غزلهایی سپید است...که دروازه ایست به سوی شهر جاودانگی...

دستهایم گرم می شوند...داغ می کنند...می سوزند...چقدر تابستان است هرم نفسهای انگشتانت...دستهایم سرد می شوند...یخ می کنند...چقدر زمستان است خلوت تنهای انگشتانم...

دستهایم قنوت می کنند...زبانم واژه باران می شود...شهاب ِ دعا دیدنیست...ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا و هَب لَنا مِن لَدُنکَ رحمة...

لبهایم به دستهایم نزدیک می شوند...برایت یک سوغاتی می فرستم... . ...

 

 

یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

 

نفسهايت را

پُک می زنم ؛

ريه هايم

غرق بوسه می شوند...

 

****

روزگارم بد نيست اما شلوغ است اين روزها سرم...شبها خواب زياد نمی بينم...فرصت ديوانگی کم دارم...دوست داشتن را اما ، هيچ وقت فراموش نمی کنم...دوستتان دارم صادقان ِ سبز...

 

جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

 

من فرشته نبودم ،

که سر ِ سجاده ی فراقت

دوام سجده بياورم...

و سيب تو بودی

وقتی که از دستهای خدا افتادی،

توی دامن من

و چشيدمت؛

                       چه شيرين...

تو ممنوعه بودی

برای ديگران،

و خدا

هميشه عزيز من است...

---------------

قلم برای نوشتن است و وقتی ننويسد برايم مقدس نيست...نام قلم را هم از امروز تا روزی که پاهايش از ناتوانی در بيايند و بدون عصا بتواند روی کاغذم راه برود می گذارم بی خاصيت ِ کثيف ! همين !

 

شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥
 

 

هیس...

دلم را می گویم ها...این بچه نق نقوی بازیگوش که خیال می کند عالم را به نام او سند زده اند!این ناآرام ترین ِ این روزها...یک ریز زیر گوشم حرف می زند ، تنم را قلقلک می دهد، بالا و پایین می پرد...امان از او...

تا ده روز پیش کم زبان دراز بود ، از وقتی که نگاهش به جا پاهای فرهاد روی شیرین ترین کوه افتاد دیگر دهانش چفت و بست ندارد! هی درشت گویی می کند و گمان می کند که کسی شده!کسی شده برای کسی! اگر خودمانی بخواهم بگویم ، جوری که نشنود، خب باید بگویم که واقعا کسی شده طفلک! دلش برای خودش ضعف می رود وقتی که هی توی خاطره های قشنگ ثبت می شود! حتی آن موقع که از بالاترین نقطه ی ممکن بیستون به پایین نگاه می کرد و دست و پاهایش از این همه بلندی می ترسید! برای خودش دنیایی داشت زمانی که پنهان از همه ی چشمها روی چمن ها دراز کشید...یخ کرد...تنش مور مور شد...صدای نسیم بود و بوی سبزه و آوای رودخانه و شمیم عشق...

هیس...

دلم را می گویم ها...وقتی که نیلوفرهای سراب بدجوری به چشمهایش چسبیدند و بردندش! وقتی غروب قشنگترین تصویر بهارانه را نشانش داد...وقتی توی غار دنبال هیچ چیز نمی گشت...وقتی از آسمان دیگر نشانه ای طلب نمی کرد...وقتی...وقتی...و هزار هزار وقتی ِ بی معنی ِ دیگر!

 

زمان ِ هیس گفتن به دلم گذشته...می خواهم رهایش کنم...می خواهم بگذارم نفس بکشد...هوا بخورد...از زندان واژه های کلیشه ای در بیاید...حالا که بی وسوسه ترین حوای آدمی فرشته خو شده است...حالا...همین حالا... . ...

 

 

------------------

 

ياد بالهايمان بخير سال پيش و سالها پيش!  از اينجا پر بزنيد لطفا ! 

شنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٥
 

 

به قرآن قسم،

آيه آيه لبخندهايت

پيامبران عشقند...

 

------------------

 

چند روزی به کرمانشاه می روم ، تا بيستون را برای اولين بار و دلـم را بعد از بيست روز ببينم...

 

جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤
بهار...

 

حول حالنا الی احسن الحال...

 

 

می خواستم تمام شعرهای ناتمامم را تمام کنم تا زمانی که هنوز زمان داریم ! می خواستم همه ی سکوتهایم را روی کاغذ رج بزنم تا وقتی که هنوز زمستان هست...می خواستم بیشتر ِ کتابهایم را بخوانم تا موقعی که بهار متولد نشده...اما...حکایت ، همان حکایت قدیمی ِ نشد و وقت نبود و اینها شد ! من هم ناخواسته و شاید هم خواسته ، اسیر دروغهایی شدم که خودمان برای خودمان می بافیم و هر روز کلاه هایی بزرگتر از دیروز بر سر انسانیت خودمان می گذاریم ... هزار کار ناتمام مانده و هزار ایده ی نو...که هر کدام اهل سرزمینی متفاوت از دیگری هستند...که نمی توانند توی یک اقلیم بگنجند...که من مجبورم همه را با هم برای زندگی آماده کنم...

شعر...

مدتیست خاموشم...مثل دماوند...و آنقدر به این خاموشیهای مقطعی عادت کرده ام که نمی توانم بگویم ناراحتم ! آنقدر درگیر زندگی زمینی شده ام که فرصتی برای فکر کردن به آنچه روحم اقتضا می کند ندارم...و شاید این هم بهانه ای باشد...کسی چه می داند!

می خواستم دستی بر این کتیبه که لحظه لحظه ی وجودم را بر آن می بینم نکشم...می خواستم کهنه بماند تا مدتی از تازگی روزگار بگذرد...می خواستم هر از گاهی که می بینمش بفهمم که لای کاغذهای باطله و دور انداخته شده ی سال نامه مانده ام ...خواستم...این خواسته ها همه مال آن زمانی بود که می خواستمشان!و حالا که خطی کشیدم  بر آنها به بلندی همه ی این تفکرات!

شعر...

زندگی ام با شعر شروع شد...با الفاظ آهنگینی که باید تکرارشان می کردم...نوارهایی که صدای کودکانه ام را در خود نگاه داشته اند و جز شعر ، شعر و فقط شعر چیزی در آن نیست...شعری که ترانه است...شعری که شعر است...شعری که مادر است...پدر است...خواهر است...شعری که آیه آیه ی قرآن است...و شعرهایی که امروز بعد از گذشت این همه سال ، خیلی روان تر از ابیاتی در خاطر دارمشان که همین دیروز خواندم!

زندگی ام با شعر راه رفت...

زندگی ام با شعر بزرگ شد...

زندگی ام دلش خواست شعر بنویسد...

زندگی ام گاه گاهی تقدیر نامه گرفت از شعر!

سرم را گرم کردند با شعر...سرم را گرم کردم با شعر...

زندگی ام...

زندگی ام گره خورد با شعر...

زندگیمان شروع شد با شعر...

دلمان گره خورد با واسطه ای به نام شعر...

عشق سروده شد در شعر...

عشق ماندگار شد با شعر...

عشق...

عشق...

عشق...

و چقدر رنگ آشنایش برایمان آشناتر شد...چقدر رنگ آبیش آبی تر شد...چقدر تازه ماند...مثل انگور یاقوتی...

 

--------

 

بماند که در این دو هفته چه اتفاقاتی افتاد...چه نقش هایی که رنگ گرفتند...و چه آرزوهایی که ... برآورده شدند...

 

 

در همهمه ی شبانه ی ذکر و دعا و ثنا و محبت و بهار ، نامی هم از ما بیاورید...

 

 

 

 

یادداشتهای دخترک حواس پرت
در کنار کتابهایم چای می خورم