در گذر دقيقه ها :

دور شده ام انگار ، از هر آنچه يك روز برايم ارزشهاي بي دريغي بود در طول يك شبانه روز...قبلتر ها هر دقيقه تجلي يك رويداد ناب بود، يك اتفاقي كه مي توانست از من نشأت بگيرد ، به واسطه ي ظهور از سر انگشتانم يا حركت چشمانم و يا مرور آن چيزهايی كه بايد براي فردايم دسته بندي كنم و در آفتابگيرهاي دوردست بهشان بنازم!

دور شده ام انگار از

 يا عِماد مَن لا عِماد لَه ... از كرانه ي دعاي 5شنبه ها ، از سلام هاي مشدد و قنوت هاي طولاني ... از ايستادنهاي به روي جنوبي ترين نقطه ، به سمت واجب الوجود من ِ ممكن... از استغاثه هاي تَر ، پيش از كنكور ... از خدا ديدن ها از ...

دور شده ام انگار ، از پله هاي دانشگاه ، همانها كه هي بالاتر مي روند و من به قصد رسيدن به آخرين پله، خانه ي گزينه ها را سياه كردم به اميد صبحي سپيد ... از دفترچه هايي كه جلدهاشان حتي ، برايم آنقدر گرانقدر بود كه براي يك لب پريدگي كوچكشان بنشينم و لحظه ها گريه كنم...

دور شده ام انگار ، از ميهمان امروز بودن و نقشه ي فردا كشيدن و پشت سر ديروز حرف زدن! خنديدن به خودم در آينه و تاكيد عباراتي كه هر كدامشان ساعتهايم را مي ساخت!

دور شده ام از مادرم ، پدرم ، خواهرم ... دوستانم! از نامه هايي كه مي نوشتيم براي هم ... و در خيلي هاشان جاي تفكر و تعمق زيادي بود ... همان ها كه چك نويس هاشان را در همين زمستان پيش يا شايد هم پاييز خودمان ، از قيد حيات ساقط كردم! :

نغمه ي بزرگ دل من ! صبور من ! عزيز من ! به من ياد بده چه طور خودم را پيدا كنم ... چطور بفهمم از كجا زخم مي خورم ... چطور زانوانم را محكم نگه دارم؟ در جسنجوي پيام الهي ؛ روزها چندين و چند بار لاي حافظ ، قرآن ، صحيفه سجاديه ، انجيل و ... هر كتاب مقدسي كه مي شناسم باز مي كنم و هيچ نمي يابم ... روي هر حرفي ، نگاهي ، نوشته اي ، دقايق متوالي مي ايستم تا شايد براي من پيغامی از' او 'بيايد...مي گويند : درد آدم شدنت مبارك! اما نغمه ! اين چه آدم شدن كثيف و مضحكي است كه مرا شبيه هر چه كرده است غير آدم! اين چه آدميتي است كه مرا از ابهت انسانيت به خاك ضعف و سستي كشانده كه اگر ثانيه اي توقف كنم و بگذارم نسيم كوتاهي به صورت روحم بخورد ، به زار زدن مي افتم ؟

و دوباره مي خوانم و مي بينم چقدر من دور افتاده ام از آن روزها كه مي توانستم روي خودم و قدرتم و صبوري ام حساب كنم براي تسلي دادن آنها كه دوستشان مي دارم و دوستم مي دارند...و دوباره كه خواندم ديدم چقدر دور افتاده ام كه حتي يادم نيست جواب مناسبي براي همين چند خط كه تكه ي كوچكي از بزرگترين نوشته هاي من و آرزو بود داده ام يا نه ... كه حالا يادم مي افتدكه چقدر دور افتاده ام از آرزو...از آن روزها كه در همان حوالي اين نامه مي گنجيد ، از شهيد بهشتي تا هفت تير قدم زديم و حرف...كه من چند شبانه روز نخوابيدم و حتي اشك ريختم براي آنكه مبادا نتوانم سنگ صبور باشم و هيهات كه حالا تنها سنگ شدم! :

گمانم قد نمي كشد به آن روزهاي تاريكي كه بخواهم تو را نداشته باشم ... با همه ي احساست باور كن كه هستي ات برايم قشنگترين پديده ي خداست ...

و اين يادداشت براي روزي كه ديدم خواهرم را ، دوستم را ، و او اين نوشته را سنجاق كرده بود به دل كاغذ با يك بوسه و هديه برای به دنيا آمدنم...

دور شده ام انگار از آن روزهايي كه مي نشستم و در خود هي فرو مي رفتم براي آنكه در ' او ' پيدا شوم ...براي آنكه ' رسالت' انسان بودنم را بفهمم ... و روزها و هفته ها دقيق شدم در همه ي اتفاقات حتي در كوچكترين واژه ها ، در جزئي ترين امور تا بفهمم چرا آمده ام و چه كار بايد بكنم...و في الواقع چه كاري ' او ' از من مي خواهد ... و چقدر سر و كله زدم با اطرافيانم كه خيلي ايده آليستي و آرمانگرايانه فكر مي كني ... و من چقدر مي شكستم فريادم را تا سكوتم بگويد ايده ها بايد به واقعيت در بيايند...و روزي كه بعد از هفته ها تلاش خيال كردم فهميدم رسالتم چيست! اما ... كثافتي كه از سر و روي جامعه ي ما مي بارد نگذاشت به نتيجه ي زجر آورترين دقايقم عمل كنم! كه اين شدم...كه حالا مي خواهم آني ديگر شوم...

دور شده ام انگار از مهرباني هايي كه داشتم ، از معرفتي كه ميشناختمش...

------------------

هميشه نقطه اي هست كه در هر زندگي زماني براي فرا رسيدن آن هست ... هميشه زماني هست كه دكمه ي برگشت را آدم فشار بدهد و مروري كند بر آنچه قشنگ بوده و ... هميشه زمان براي خط زدن روي خود هست و ساخته شدن دوباره ي دل ، روح ، نگاه ... به قول رئيس جمهور منتخب !كه مي گويد بايد نگاهها عوض شوند ! من مي گويم بايد ذهن را تغيير داد كه در اين صورت نگاه خود به خود رو به مسائلي شليك مي شود كه مركز ثقل امواج مثبت است ...

-----------------

تمام كتابهايم را ريخته ام به هم ... ' بينايي ' را مي خوانم كه دنباله روي ' كوري ' است ...و مي نازم به قلم ' ژوزه ساراماگو' و دكمه ي برگشت را مي زنم...از همين حالا...دوباره نفسم را حبس مي كنم براي نمره هاي بيست معنوي ، براي الهي عَظُمَ البَلا و بَرِح َالخَفا گفتن هاي از ته دل ... براي نگاه كردن هاي عاشقانه به پدرم و دوستت دارم هاي فراوان به مادرم و هميشه بودن براي تنها خواهرم ، كه اميد همه ي لحظه هاي من است ...براي همراه بودن دوباره ي دوستاني كه حالا از بي وفايي هاي من دلشان گرفته ... براي خودساختگي عظيمي كه يك نفراز من مي خواهد كه به قول نادر ابراهيمي در سفر پر خاطره ي پر مخاطره آرامشش باشم... يك نفر كه براي خودش و من دنيايي است...

-----------------

دوباره خودم را گم مي كنم در آغوش خدا ...

هر كسي كه خودش را شناخت ، خدايش را مي شناسد...

نغمه

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرگان

جمله های زيباتو دزديم... با اجازه...

سارا

سلام نغمه جان.... می دونی اين خيلی ارزشمنده که آدم بدونه دور شده! از يه چيزی دور شده... حتی بدونه از چی دور شده و تلاش کنه برای دوباره نزديک شدن... برای رسيدن .... همين که آدم اين چيزها رو بدونه توی يه راه قدم گذاشته... يه راهی که با تلاش و خواستن ، انتهای راه روشنه..... انشاالله به شناخت خودت که همون شناخت خداست برسی... ما رو هم دعا کن... راستی خانومی باهات يه کاری دارم اگه ميشه يه ندا بده.....

شیدایی

نغمه ... خط به خط که می گذشت ... بيشتر ... بيشتر ... يه شباهت عجيب خودش رو نشون می داد ... چقدر من به تو شبيهم دختر ... اولين بار بود که دلم می خواست يه نوشته هيچ وقت تموم نشه ! ...

ali

سلام....گاهي دروغ نگويم به شما فكر ميكنم.....با يك غزل به روزم ومشتاق نگاه سبزتون....سبز باشيد

I M A N

سلام نغمه بانو...خيلی از ما آدما اين روزا از خود واقعی مون دور شديم و خودمون هم نميدونیم...بازم خوبه که شما...

مسیح کوچک

درد دلت همان بود که سالهاست با زبان بی زبانی فریادش می زنم...نمی دانم شاید همه چنین احساسی را داشته باشند اما به گمانم گمشده ما همگی یکیست...نامش متفاوت است...دیری نخواهد گذشت که می آید...دلم روشن است!

آرش

سلام وب واقعن زيباي داري و برات آرزوي موفقيت مي كنم اگر دوست داشتي به وب من هم سر بزن راستي اگر كد موسقي توي وب خواستي emil بزن تا برات بفرستم بايباي

عباس احمدی

با یاد حق و با سلام وبلاگ سراسر احساسی دارید. لذت بردم سری هم به ما بزنید

raha

خيلی قشنگ می نويسی خانمی سری هم به ما بزن