قامتهای خميده به عشقمان را قد می کنيم تا آن جا که شايد بشود دستی به صورت ماه کشيد ...شايد بشود کمی از کيسه ی ستاره ها نور دزديد...شايد بشود ابرها را هل داد و صورت خورشيد را واضح تر ديد...

قامتهای خميده به عشقمان را خم می کنيم تا آن جا که بتوان از سقوط دل توی مرداب تنهايی جلوگيری کرد...تا بتوان قصه های کودکانه را از لای آلبوم های قديمی دوباره بيرون کشيد ، از بين عکسهايی که لپهايش بوی سيب سرخ می داد و از دندانهايمان بغل بغل خنده آويزان بود!

من دو سه روزی است گم شده ام!

دو سه روز؟! بهتر است بگويم تکلم حرير دغدغه هايم را از دست داده ام.شايد بيست و دو سال است که من گم شده ام و نشانی ام را هيچ يک از ايل تبار ساده دلم ندارند!هيچ روزنامه ای قبول نمی کند آگهی يافتن مرا چاپ کند!آخر هيچ کس عکس دخترکی را که بيست و دو سال پيش گم شده را ندارد...دو سه روز است فقط که طعم بوسه های باران را دلم می خواهد و هم بستری با چمن های خودروی روی پيراهن ماه را تجربه می کنم...

من چند روز ديگر پيدا می شوم!

دستهای نجيب يک نفر که حرمت تمام دل مويه های غريب فرهاد روی ستون چشمهايش پيداست مرا خواهد يافت...اين خبر را نسيم ِ يک هوای بهاری برايم ترجمه کرده...در روزی که شايد تقويم ها نتوانند ثبتش کنند زيرا در حافظه ی تاريخ حک شده و نيازی به برگهای کهنگی پذير اندام سال نامه ها نيست...

من پيدا شدنم را از گم شدن ديروزهايم دارم!

من امروز خودم را شناختم!

در نی نی چشمانی که می گويند مال من است خيره شدم و برای اولين بار ديدم که چقدر قهوه ای را دوست دارم! مژدگانی ام را به انتظار ِ پايان يافته ی دفترم دادم و به لمس گرم قلمم! و به زاييده شدن سطرهای سياهی که می گويند زيبايی صفحات سپيد است...

من پيدايی ام را از نهانی عشق در صندوقچه ی دلم هديه گرفتم...

من فردا جاودانه می شوم!

در ذهن کودکان ِ ناآشنا با افسانه های عصرم...در خيال دخترکانی که ديگر عاشق پوشيدن لباسهای مادرانشان نيستند و در خط خطی های شاعری که ديگر حافظ را نمی شناسد و شايد به ترنم های عاشقانه هم بخندد...

من فردا احتمالا ، دوباره گم می شوم در مرزهای آسمان و زمين...

 

/ 30 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعید بیابانکی

سلام ...از لطفتون ممنون ..فکر کنم توی متن اول سبد سبد به جای بغل بعل بهترباشه ...چون با سيب ارتباط بيشتری داره ..قلم شيوا و لطيفی داريد .

سعید بیابانکی

يادم رفت ..من يه رباعی داشتم خيلی سال پيش براتون می نويسم : ای عاشق شب نورد پيدايم کن ...ای مرد هميشه مرد پيدايم کن ...ای عابرکوچه گرد فانوس به دست ...من گمشده ام بگرد پيدايم کن .

خون

دیروز اگر خدا می‌خواست می‌رفتم ... امروز اگر خدا بخواهد می‌روم ... فردا اگر خدا بخواهد خواهم‌رفت ... ماضی . مضارع . مستقبل ... آنچه پابرجاست (( رفتن ))است ... و خدا ...

سارا

سلام / چون می گذرد غمی نیست / عبور باید کرد / امروز فردایی‌ست که دیروز نگرانش بودیم /

سارا

زمین هم پوست خواهد انداخت

neda

می دونی نغمه منم ۸ ساله گم شدم..شايد واسه همينه که تو هر دفعه يه جايی پيدام ميکنی

وحید

سلام...واقعا عالی بود چند وقتی بود متنی به این زیبایی نخوانده بودم...............اینجا همه گم هستند...اما بعضی میدانند بعضی نمیدانند....پیداکردن خود انتهای ارزوی من است..........موفق باشی

بابک.س

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر (موفق باشی)