چگونه است

كه وقتي من‎ ،

ترجمه مي شوم از لبان تو

برگ هاي كاهي دلم

فرو مي ريزند در

حياط خلوت نگاهت...

و من؛

تقدس پاييز را مي چشم

از غربت ابرهاي پينه بسته ...

///

چگونه است كه من ،

هي تو را دوست مي دارم

ناگاه

           بي گاه!

چگونه است كه تو،

اندام خود را گم مي كنی

و احضار می شود روحت

عاشقانه در جانم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

---------

اين روزا خودم نيستم ، اصلا! يکی تو وجودم به دنيا اومده که اون نغمه ای نيست که من ميشناسم!دستم به نوشتن ميره اما دلم نه! می خوام خودمو تو اين تابستون بين کلاسای دانشگاه گم کنم شايد اون منی رو که دنبالش می گردم پيدا کردم!می خوام اونقدر سرم شلوغ بشه که وقت نداشته باشم فکر کنم امروز چندم چه ماهيه! می خوام دغدغه ی قبولی ارشد و مشاوره و کانون رو نداشته باشم!می خوام بگذرم از همه ی نقشه هايی که فقط طرحشون رو ريختم و برای عملی شدنشون يه اپسيلون هم تلاش نکردم!می خوام برم يه جايی که من باشم و خودش ، داد بزنم شايد بشنوه - شايد اون دخترک حواس پرتی رو که روزی چند بار از حافظ اجازه ی کارهاشو می گرفت و حالا از عيد و شيراز تا حالا ديوانو ورق هم نزده ، اون دخترک آرومی که گوشه ی اتاقش می نشست و هی دفترچه های رنگارنگشو پر می کرد از پرت و پلاهاش ، اون دخترک به قول خيليا مرموزی که وقتی می خواستن ببرنش بيرون و مجبور بود دل از کتاباش بکنه ديوونه می شد، اون دخترک پاييزی که شکوه کردن تو کارش نبود و هر چی به دلش می افتاد همون می شد ، اونی که شبا بايد شعرهای صالحی لالايی خوابش می شد ، اون دخترک صاف و ساده ای که برای هر کارش يه برنامه داشت ، اون که هم نام من بود، هم قد من بود ، هم شکل من بود و ... اونی که يه روزی شايد خود من بود - برام دوباره بسازدش ، يا نه ، دوباره يه نگاهی بهم بکنه و بگه : برو خوش باش! اونوقت منم با اوضاع و احوال کنونيم و مشخصات اون روزا ، برم و حسابی خوش باشم...آخ که چقدر دلم خودمو می خواد!

/ 33 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوى ارديبهشت

نغمه خوبی؟ .. ما همه مون خود گم کرده ييم .. تو شانس اينو داری که بدونی ... شعرت قشنگ بوداا .. دخترک ... پاييز ... نرگس .. انار .. نصفه شبی بغضم گرفت دخترک ... زندگی شايد خش خش جاروی تو باشه که برگ می روبی ... عزيز ... يا حق

بانوى ارديبهشت

دلم برات تنگ شده ... از ۱ ارديبهشت تا الان زير اون شيروونی سبز ... خانوم وکيل دانشگاه خودمون .. دلم برات تنگ شده ...

جاناتان

جای پريا خالی که بگه می خواهم خود خودم باشم....اون حيات خلوت نگاه هم منو ياد بچم هدا انداخت!

نجوا كاشاني

سلام ، تنها می توانم گفت زیباست کارتان ، ( به روز گشته گلستان و دوستان گلم / هنوز گام محبت دریغ می دارند ) به امید دیدار

ناصر و نادر

سلام.دير اومدم اما...به هر حال اينکه با تمام اين احوال مينويسی نشونه خوبيه...ميبينم که احضار روحم ميکنی!!!! به هر حال مووفق باشی...

سارا

سلام خانومی....... چقدر آشنا بود... انگار حرفهای من بود.... می فهممت! راستی تسليت..... منو هم دعا کن..

مهدي

سلام......بعد از مدتی مديد...حال شما.....چگونه است كه من ،هي تو را دوست مي دارمناگاه بي گاه!...زیبا بود...من هم به روزم....سر بزن در مورد عکس مطلب قبلی من هم نظرت رو بده...مرسی...يا علی

maryam

سلام خوبی متن خوبی بود اميدوارم که هميشه موفق و پايدار باشی وبلاگ زيبايی داريد من هم متن داده ام خوشحال ميشم بهم سر بزنيد قربانت مريم

شیدایی

نغمه ... من غصه م گرفته ... نيستی ...