اگر زود بيايی دير است ...

 

تو انگار هزار سال است با منی و من انگار هنوز به دنيا نيامده ام .شب که می شود به اميد به دنيا آمدن از دريچه ی قلب تو می ميرم و صبح در آرزوی ذوب شدن در خورشيد کلامت کودکی می کنم ...

تو انگار هزار سال است با منی و من انگار دو سالم است . مثل اينکه دلم هوای گرگ و ميش بازی در چشمان تو را کرده باشد ، می خواهم بالا و پايين بپرم روی جزر و مد دلت .

تو انگار هزار سال است با منی و من انگار تازه جوان شده ام .

-: هی! پيری نارس ! دست نگه دار . آهای معرکه گير دوران سبز!

به بلوغ پاييز بگو ، من هنوز يک دو سه بهار ديگر مانده تا خميدگی ام -

تو انگار هزار سال است با منی و من انگار دو قدم مانده به رفتنم .

ببين ! برای اينکه دستهامان کنده نشود از ستون ِ اين بی ستون ِ دنيا ، بيا و مرا بگير و خط بزن! بعد همين که خطوط دلت را گره بزنی کافی است !

نگو به اندازه ی همه ی نفسهايت ديوانگی می کنم! به قداست غرور نداشته ات قسم ، من از همان اول هم ديوانه بودم ! از همان روز محشر چشمانمان . از همان ...

بگذريم ...

مثل جوانی فروشها دارم برايت قصه های تاريخ مصرف گذشته می گويم !

ناگزير ِ من !

چقدر عطر عبورت را دوست دارم وقتی که می رسی و

ديگر نمی روی !

يادم رفت بگويم ...

تو انگار هزار سال است با منی و من انگار هزار سال است بنده ی خدا !

همين!

******

فقط می ترسم که فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم ...

                                                           صادق هدايت - بوف کور

******

 

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتی

صفحه ی زيبا و پرباری داريد. رد می شوی به خانه ی ما هم سری بزن

صبا نسیم

پس نيامدنت بهتر....شايد قبل از مردن ..

آرمان

سلام....میخواستم یه چیزی بگم ها.... ولی به قول هدایت یادم رفت....خوش باشی....

ياس هاى آرام

«تو انگار هزار سال است با منی و من انگار هزار سال است بنده ی خدا !» ... سلام ... اين جمله من رو در سکوت فرو برد ...

negar

سلام در انتهای بی کسی چه کسی را صدا بزنم ديگه پيشم نميای؟؟؟

دلناز...

دلم تنگ شد یهو برات ... کجايی؟؟؟؟؟چند وقتیه نیستی نيستي!!!!!

الهه ناز

سلام بانو... هميشه اشتباه اسم وبلاگتان را ميزنم دلتنگ... بگذار برايت بگويم: دلي دارم كه از تنگي در آن جز غم نمي گنجد... غمي دارم ز دلتنگي كه در عالم نمي گنجد...

یحیی

از اینکه بی توشه میمیرم گریه ام میگیره،دوست داشتم دست تموم آدما رو بگیرم ، به همه کمک کنم ، دوس داشتم به همه بگم دوستون دارم . در کنار این همه محبت که به همه عشق میورزیدم ای کاش دوستی پیدا می شد و می گفت سلام ای ......

در آرزوی الهه نازی که رفت و نیومد

سالهاست که از این همرهان سست عناصر دلم گرفته ، آه ای دوست کجایی ، کی می آیی؟ بی آرامشترینم بی سرزمین تر از بادم عزیز دل بیا که به تو محتاجم