یه پنجشنبه می تونه آفتابی باشه، یه پنجشنبه می تونه آروم باشه و اول صبحش از پس پرده، خورشید سرک بکشه توی خونه و با چشمای بستۀ تو قایم موشک بازی کنه! یه پنجشنبه می تونه آخرین پنج شنبۀ اولین ماه بهار باشه... وقتی انگ آخری بهش می چسبه سعی میکنه تا آخر توانش خوب باشه! شاید!
یه پنج شنبه بهت میگه امروز مال خودتی...
و تویی که مال خودت نیستی، به این فکر میکنی که چقدر آشپزخونه شلوغه، چقدر اتاق کامپیوتر نامرتبه! چقدر لباس باید ماشین بشوره! چقدر سنگهای کف باید شسته بشن... چقدر... چقدر... چقدر...
و تو به همۀ این چقدرها اول فکر میکنی... بعد حرصت درمیاد و اول از همه به خودت فحش میدی که خاک بر سرت که سر کار میری! بعد می بینی چاره ای نداری و نمک ریختن روی زخمات خیلی بدتره! بعد روبه روی آینه قدی توی پذیرایی که خودت با کلی زحمت کاشیکاریش کردی وایمیستی و به خودت که خیلی امروز ازش بدت می اومد، دهن کجی میکنی... به قیافۀ خودت نگاه میکنی و خندت میگیره! بلند بلند... احتمالا همسایۀ واحد بغلی از اینکه تو گاهی گداری، توی تنهایی به خودت فحش میدی، بلند بلند، یا می خندی، بلند بلند،تعجب میکنه! و بیخود نبود که سری قبل توی راهروها وقتی با خنده به خانوم همسایه سلام کردی، شگفت انگیزترین نگاه ممکن رو بهت کرد!
شونه هاتو میندازی بالا و این یعنی مهم نیست!
همین که توی گلدون، روی میز جلوی مبل، سه تا رز صورتی، که حالا از غنچگی در اومدن داری برای ساخته شدن روزت بسه...
دلتو می بندی به همۀ اتفاقای خوبی که برات می تونه بیفته و خوشحال از اینکه یه 5شنبه که اتفاقا آخرین پنجشنبۀ اولین ماه بهارم هست تو مال خودتی و می تونی هر کاری دلت بخواد بکنی، می افتی روی تخت و مثل بچگیا هی تاب می خوری...
سلام پنجشنبۀ من!
/ 1 نظر / 16 بازدید
مامان

زندگی همینه خانومی یه پنجشنبه بدون ما یه جمع منهای من[چشمک]