برای دخترکان سرزمينم!

 

 

مرد است خب!

و سالهاست در هجی این کلمه مانده ام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چقدر مرد با نبرد هم قافیه است

و چقدر مرد  ِ نبرد نداریم!

خانم ، چرت و پرت هایت را روی طناب پهن کن و -

به فکر دوختن درز دهانت باش.

مرد است خب!

و ماههاست این جمله ی خاک گرفته

رنگ تاریخ دارد.

چقدر مرد با سرد هم قافیه است

و دستهایی که همیشه محتاج شومینه اند

خانم ، حرفهای همسایه روی گاز است -

نسوزند یکهو...

زنبیلت را بردار

کدو ، بادمجان کیلویی خون ِ دل!

مرد است خب!

روزهاست در فهمیدن  ِ آدم مانده است

                                                  حوای خیالم...

چقدر مرد با زرد هم قافیه است

و سفیدی چشمهایی که یرقان  ِ دروغ گرفته اند.

خانم دستت را باز بریده ای؟! -

نه ، برده ام

توی کشوی میز اتاق بغلی

که پر از اعداد پوسیده است و

کاغذهای مچاله شده ای که

هیچ کدامشان ردّی از حیات خلوت خانه مان

                                                         ندارند...

مرد است خب!

و در بی زمانی  ِ ممتدی دست و پا می زنم

چقدر مرد با درد هم قافیه است!

و غزلی که نتیجه اش آزادی می شود...

خانم ، بشور این لباسها را -

شالاپ///

رختهایی که توی آب می افتند و

چنگهایی که زخمه می زنند

بر قلبی...

مرد است خب!

چقدر مرد با طرد هم قافیه است

.

.

.

آقا...

لبهایم روی سیگارتان جا مانده!

۲/ دی /۱۳۸۴

----------

«غروب يخ زده ی دی ، دوباره کوچه و من...»

      دلش می خواد يه غزل بشه!

 

/ 36 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hamoon

دريغ! چقدر تلاش بر رهايی از اين جداسازی و مطلق گرايی!( از ماست که...) از مفهوم دور می شوم و نوشته را دوست می دارم!

شایق

گرچه کمی بهم برخورد به عنوان يک مذکر اما واقعا زيبا بود. عالی بود. عالی. منکه خيلي پسنديدم.

سید مهدی موسوی

سلام دوست عزیز! باز با مطلبی تحت عنوان «يك متن غير ليبراليستي/غير فمينيستی با سس اضافي» به روزم حتما سر بزن...

شایسته

سلام دوست عزيزم .خيلی کار زيبايی بود زيبا و متفاوت خيلی به دلم نشست خيلی .خيلی قوی بود شعر بود.........ممنون که هميشه سر می زنی و هميشه هستی .بودن دوستان خوبی مثل شما برای من که هميشه تنها ترينم خيلی با ارزشه در مورد اون غزل راستش من متن کاملش و ندارم خودم چند بار اين شعر و شنيدم چند تا بيتش و حفظ شدم اما همش و نه فقط اين بيت کامل يادمه روي قبرم بنويسيد مسافر بوده ست/ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده ست..اخرش هم خيلی قشنگ تموم می شه که می گخ روی قبرم بنويسيد که شاعر بوده است ..من از لحظه ای که شنيدمش ذهنم باهاش در گير شد که اخرش اون شعر از اب در اومد اما اگر کاملش به دستم رسيد حتما برات می فرستم .سلام برسون . خيلی دوستت دارم دوست مهربونم

آیلار حامد

سلام همسايه ... و اين که هر بار من ميام قالبت عوض شده ها... يعنی من دير به دير ميام...اره فک کنم...

ناصر و نادر

سلام...اين بهترين شعر سپيديه که تو اينجا خوندم...پايان بسيار زيبائی داشت...و هم قافيه بودن مرد با طرد هم خوب بود....موفق باشي...

تبسم

مرد از همه چيز بيشتر با درد هم قافيه است...مرد است و دردش مرد است و غيرتش....!...درد جوهر مرد است بی درد مرد چه بنويسد که بماند؟!....

خون

غروب يخ زده‌ی دی ، دوباره کوچه و من ... همان زنی که ... همين ! ... «من» فقط همين ... : «يک زن» // ولی «تو» مابقی بيت‌های اين غزلی ... که واژه واژه می‌آيند سمت شعر شدن // تمام قافيه‌ها سنگ می‌شود کم کم ... شبیه «من» تا «تو» ... مثل آه تا آهن // سياه می‌شود اين شعر آبی آرام ... می‌افتد از دريا توی برکه‌ا‌ی که لجن- // گرفته سر تا پا ... بوی گند می‌آيد ... رکود ... دل‌زدگی ... غم ... سکوت ... غم ... مردن // سفيد‌ی‌اش هم مثل سفیدی کافور ... و یا سفیدی دلمرده‌ی سفید کفن ... // ...

خون

اگر از من می‌پرسيد مرد بيشتر از همه‌ی اینها با درد هم قافيه است ... ببخشيد بخاطر فضولی در غزل

خون

شما رو به خدا ببخشيد که فضولی کردم ... صاحب اختياريد ... شعر شما را که خواندم و بعدش اين مصرع را ... شعی کردم خودم را بگذارم جای يک زنی که اينطور نگاه می کند ... ببينم چه می شود ! ... شايد خيلی جای کار داشته باشد ! ... علی الخصوص که به اندازه ی نوشتنش سرودنش وقت گرفته ... آنهم در ان فضای کامنتینگ ... ان هم کله ی صبح ... علی الحساب باشد مال خودتان اصلا ( به اضافه ی حق امتيازش ! ) ... يعنی اصلا لازم نيست بگوييد از کيست ... فکر نمی کنم کسی دیده باشدش ... خصوصا که پست دوم بود و ایام امتحانات ... می توانید همین الان حذفش کنید و ... در کل هر گونه دخل و تصرف هم جايز است ! ... خصوصا آخرش که انگار يکی دو بيت کم دارد ... خلاصه من شرمنده ام به خاطر فضولی ام ...