حجم    وسيع   خاطره ها   را   ورق   بزن

آنجا که نيست جز  من  و  ما  را  ورق  بزن

محض  رضای  من  تو  بيا   و   برای  عشق

اين  واژه های  غرق   عزا   را   ورق   بزن

از  پشت   چشمهای   تو    تا    آسمان   شعر

گنجشکهای      سبز   دعا   را    ورق  بزن

در  ايستگاه   گنگ  و  شلوغی  نشسته  ا ست

قابی   به  دست : مرد  خيالش  شکسته  است

يک  ازدحام تلخ  ،   کمی   شوق   بی جواب

رويای زن ،  افق ، تَف  بی جان   يک   سراب

ميل   به  انهدام  ،   به   يک   مرگ  بی صدا

يک  عشق ، خط    فاصله  ، نه ، لعنتِ خدا...

ريلی    به    سرنوشت  ،  زنی  زير  نور   ماه

يا  يک  خيال   خام  ،   پر  از شوق ، لمس آه

ساعت  چهار     . غير   خدا    را  ورق   زدی

با   من  شدی  و  صفحه ی   تا را  ورق  زدی

يک     حجم   داغ   سرخ    ميان   رگت   دويد

تنها   شدی  ،  رها ، نه ،  رها را  ورق   زدی

ساعت     رسيده   روی   خطوط   پريده  رنگ

بغض     تمام     عقربه ها   را    ورق     زدی

صفحه منم ،  تو   نبض قلم  ،    ردّ   خودنويس

بر   روی   نام   کوچک  من  بوسه ای  شکفت...

 

اينجا يه غزل خوشگل بخونيد...

------

راستی ، ۲ سال شد که نوشته های من تو دل بيستون حک ميشه...همين!

 

/ 36 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيدايي

بچه کجايی تو؟ ... من شاکی ام ازت ... بدجووووووووور !

یکتا

خوبم ... ولی ... ارديبهشت ... يادته نغمه؟! ... يا علی

عرشیا

سلام............بانو ديدگان به انتظار چرخش اوراد کبير از دهان تو مانده است........پس بخوان به نام کلمه...........يا علی......ممنون از حضورت و باز بيقرارم.........يا علی........خواب شکسته ميداند پهلو گرفتن در بغل بستر را.............يا عی

سارا

سلام خانومی... چندمين باره ميام و اين شعر رو می خونم اما هيچ حرفی در موردش ندارم..... جز اينکه قشنگ بود.. آپديت نمی کنی؟

rahila

سلام نغمه جان. تو آمدی رها نه ها را ورق زدی عالی بود . من که آمدم بمانم با تمام ذير شدن ها و زود شدن ها که زود می گذرد........ با يه حرف تازه به روزم

مهدي

سلام . عالب بود نقد نمی کنم چون فقط يک بار خوندم . يه سری هم اگر به ما بزنی خوشحال می شيم

خون

حالا حرف دارم ... اين شعر می‌تواند خيلی شعر بشود ... می‌فهميد چه می‌گويم ؟؟ نمی‌دانم به سلاخی شعر هيچ اعتقادی داريد يا نه ... اما به نظرم شعر در دو غزل و همين‌طور در مثنوی خيلی خيلی کوتاه ‌است ... احساس می‌کنم شعر تا خواسته شروع کند شاعر تمامش کرده ! ... خصوصا که مثنوی هيچ محدوديتی ندارد و غزل هم با قافيه‌ الف و رديف استثنايی که دارد می‌تواند به جای ۱۰ صفحه هزار صفحه را ورق بزند ... و ... نکته‌ی دوم ... در غزل ها مصرع‌های اول فرصت ضربه زنی را از مصرع های دوم گرفته اند ... يعنی می‌شد مصاریع فرد سکوهای بهتری برای پرواز مصاريع زوج باشند ... مثلا اين بيت را ببينيد : « محض رضای من تو بيا و برای عشق .. اين واژه‌های غرق عزا را ورق بزن » ... لخت اول به اندازه‌ی ترانه‌های شیش و هشت آن ور آب یخ است ! در حالی که لخت دوم به شعرهای تکان‌دهنده‌ی آقاتان می‌ماند ... نمی‌دانم به سلاخی شعر معتقدید یا نه ...

خون

نکته سوم : شعر خيلی زود و نچسپ از غزل به مثنوی و از مثنوی به غزل می‌افتد ... منظورم ان نيست که بايد مثل عادت معمول اين اتفاق را ذکر کنيد ... نه ! ... منظورم اين است که خواننده اصلا انتظارش را ندارد ... و از آن شوکه‌شدن‌ها‌ی لذت‌آور هم نيست ... نکته چهارم : در مثنوی با چند «طرح ِ در هم» طرفيم ... که به علت تعدد خواننده را گيج و خسته می کند : «يک ازدحام تلخ ، کمی شوق بی جواب رويای زن ، افق ، تَف بی جان يک سراب ميل به انهدام ، به يک مرگ بی صدا يک عشق ، خط فاصله ، نه ، لعنتِ خدا... ريلی به سرنوشت ، زنی زير نور ماه يا يک خيال خام ، پر از شوق ، لمس آه » ... نکته پنجم : هنوز کم فروشيد ؟؟