به مناسبت : بيست و پنجمين روز آذرماه...تنها روز ِ من...

يه روز بود که وقتی مامان و بابا يادم دادن بنويسم « الف » خيال کردم خيلی بزرگم!

يه روز بود که وقتی رفتم مدرسه و شدم نماينده ی تام الاختيار معلمها و واسطه ی هميشگی دفتر خيال کردم بزرگ شدم!

يه روز بود که وقتی تنهايی خواستم از خيابون رد بشم خيال کردم خيلی بزرگم!

يه روز بود که وقتی امتحان نهايی سوم راهنمايی رو با شاگرد اولی طی کردم و پشت ميزهای دبيرستان نشستم خيال کردم بزرگ شدم!

يه روز بود که وقتی تستهای کنکورُ می زدم خيال کردم دارم بزرگ می شم!

يه روز بود که وقتی اسممو تو روزنامه ها ديدم و لقب دانشجو چسبيد بهم ، خيال کردم بزرگ شدم!

يه روز بود که وقتی مطالبم تو روزنامه ها چاپ می شد و ديگه داشت باورم می شد که خبرنگارم خيال کردم بزرگ شدم!

يه روز بود که وقتی آدمای مختلفی با چشمام آشنا شدن و به ذهنشون رسيد که ميشه دنياشون با دنيای من يکی بشه خيال کردم بزرگ شدم!

يه روز بود ...

يه روز هست که همين امروزه ...

 من ديگه از ۱۳ ساله شدنم ذوق نمی کنم...از ۱۸ ساله شدنم به خودم نمی بالم...از ۲۰ ساله شدنم نمی ترسم...

۲۲ هم تمام شد...

بازی با اعداد رو هميشه دوست داشتم...و حالا اعداد دارن با من بازی می کنن...

يه روز مياد که زياد دور نيست...يه روز مياد که به اندازه ی همين چند سال که من موهای مامان و بابامو سفيد کردم ، از نبودنم ميگذره شايد هم بيشتر...کاش اون موقع يکی باشه که برام بنويسه : يه روزی بود...

----------

و چقدر خوب بود امشب...کنار موسيقی سنتی و مامان و بابا و ندا و مهدی و ...   تو!

 

/ 28 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد طحانيان

سلام دوست عزيز .... خيلی جالب بود . به ما هم سری بزن . موفق باشيد .

سارا(سايبان عشق)

سلام. تولدت مبارك. البته اميدوارم برا همه ي ما وقتي نيستيم يكي يه سلامي بفرسته! شاد باشي گلم

mehdi

امروز هم من فکر کردم هر دوتامون قد کشيديم و بزرگ شديم.يا عشق

rahila

سلام نغمه جان .بازم تولدت مبارک با يه غزل به روزم.........

سالک - همسفر عشق

سلام نغمه جان ... غافلگير شدم .... تولدتون مبارک ..خب خبرمون می کردی ... خوشحال ميشم سر بزنيد : صدای پای دل ((زندگی نهری است جاری که گاه روشن است و زلال گاه خشک و بی آب و گاهی خروشان و طوفانی و ما هر روز بر لب اين جويبار می نشينيم و منتظريم که علفها و گلها و گياهان اطرافش هر روز بلندتر و زيباتر گردند و ما از چشم انداز زيباترش لذت بيشتری ببريم ولی غافليم که حساب لحظه ها در دست ما نيست و ما نيز همانند آب جويبار روانيم و هر لحظه قسمتی از درازای اين جويبار چشم مارا می نوازد که گاه اصلا چشم نواز نيست بلکه پرتگاهيست که نگاهش مهبوتت می کند و تنها يک لحظه غفلت ترا به صحنه ای ديگر مبدل خواهد کرد همه می گذريم و ای خوش آنکه در اين گذر دسته گلی از مهر و عطوفت و دوستی و مهربانی باخود به ارمغان برد.... در طول اين مدت چه دوستان زيادی که برخی بيشتر و بلکه تا هميشه ياد و خاطره شان در خاطرم خواهد ماند و امروز خاطره رفتن برخی ازين دوستان قديمی دل را بی قرار می کند و .... همه روزی خواهيم رفت ولی افسوس.... انگشت گزيدنی به ياران ماند .))

جاناتان

ديدم نوشتن تولدتون مبارک شايد يکم تکراری باشه براتون بانو . تصميم گرفتم بنويسم هپی برس دی.این هپی که گفتم از ته دل شادی و تبریک و خوشحالی رو براتون خواسته. خب تنوع لازمه تو زندگی.

فري

سلام هم دانشكده اي! حرفت رو در مورد اينكه نبايد هر فيلميدردي از اجتماع رو دوا كنه قبول دارم. ميدوني من اونجا استناد كرده بودم به حرف كيميايي و جواد طوسي كه از لايه هاي اجتماعي فيلم حرف زده بودند وگرنه....خلاصه ممنونم.اين يه روزي ها هم هميشه ميان و ميرن...نميدونم من كه در موردشون به پوچي رسيدم....

علی

سلام. اين جا همه تبريک گفته اند و انگار چه غليظ هم تبريک گفته اند...اما من بسيار است که تبريک گفتن را به ياد ندارم. راستی بين شب ميلاد و مرگ چقدر راه است؟ يک بود و نبود؟ تمام ديشب به اين فکر می کردم...فعلا... .

تبسم

زيبا شده ای امشب..يلدات مبارک باد....

رضا عابدین زاده

و مفدمه ايست برای تنهايی ........اين شب نشينی ها.................يلدا شب غمگينی ست.............................دلم گرفت شاعر............................خوب و خوش يا حق