شوقی    عجيب  دست  و  دلم  را گره  زده

کمتر    بخند   بر من ُ   کمتر   بگو      بده!

با   هم    کنار  هم  که  ما  راه     می رويم

اين   احتمال    جان   شما  صفر  از   صده!

دستی   به   آب  می زنم  ،  انگار   رفته ای

بالای    برج  ابرها   ،  آنجا  که  هم  قَده   -

با   جبهه ی   سپيد ِ  تو  ،  بخت  بلند   من -

آقا  !    تب    علاقه ام    بالاتر     از   حَده!

اين  که  کلاه   نيست   سرم  ،  يک تلفظ است

بر  روی   نام ِ   نغمه ام   تشديد   ، نه ، مَده!

وقتی   صدام   می کنی    با  لهجه ای   غليظ

شهر     شما     کدام   وَر ِ     نقشه    آمده؟!

من   قبله ام   به  هيچ   طريقی  جنوب  نيست

اين  دخترک  به جان  خودم  ، کا...نه، مرتده!

سجاده ام   هنوز   به   سمت   محلی    است

که     کعبه ی      نگاه    شما    آتشم     زده

***

رويا      که    از    من     آبرو  کم  نمی کند

اين   که خيالتان    شده ام     عين   آبروست...

” نغمه “

به اقتضای قافيه ، کلماتی که تشديد دارن ، بدون تشديد خونده ميشن!خودتون می دونيد ديگه!

اين غزل رو هم سر کلاس سازمانهای بين المللی نوشتم! يه بار تو عمرم آخر کلاس نشستم و اين شد نتيجش!!

/ 30 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید نجفی

سلام ...اتفاقی ديدم وبلاگه تو ... غزل خواهره غمگينه منم هس ... يه جورايی شبيه هميم .. . من به ورزم مهمان دو غزل از من باش ..سلام يعنی خداحافظ

وحید نجفی

راستی من عادت ندارم اولين مرتبه در باره شعر صحبت کنم ...فعلن لذت می برم از غزلت ...ولی جای حرفهايی زيادی داری غزلت .... سلام يعنی خداحافظ

محمد

آرام و بیقرار بر راه ، پیاده و آشنا در راه ، بر پیاده روی زندگی ات قدمی بزن و حرف هایت را به نغمه های آرام بسپار او ساکت است.

آينه

سلام . زيبا بود . انشالا ته کلاس ديگه و غزل ديگه ;)

الهه بانو

سلام... خوب شد اين غزل رو از دست ندادم! خيلی قشنگ بود ... نغمه ... نغمه ... نغمه.... اسمت برای من با يه عالمه خاطره از صفحه وبلاگ قبلی ات و اون خطوط کوتاهی که آتش ميزد ... و اين روزها چقدر خوشحالم که شادی و از عشق ميگويی بانو.... مبارک باشد راستی... يک سال گذشت و شما هنوز يک شيرينی کوچولو هم به ما نميخواهيد بدهيد؟ - بابا ميگن اصفهانی ها خسيسن !!!! ... البته اشتباه ميگن ها !!! ما سه سال بگذره همه را دعوت ميکنيم بيان کنار زاينده رود گذر عمر را ببينن ... فوقش هم يه غزل مهمونشون ميکنيم... (آيکون چشمک...) ... خوش باشی عزيز دل...

farshid

سلامی به گرمی حضور در وبلاگ من بله حتما همینطوره که شما گفتی وقتی بخوای وجودتو به کسی تقدیم کنی باید دوستش داشته باشی چون آدم عاشق همیشه زیباترین و بهترین هدیه رو برای معشوقش می خواد.....وقتی خودت، خودت رو دوست نداری برای چی میخوای به کسی دیگری تقدیم شوی؟؟ وجودی که خودت دوستش نداشته باشی برای چه کسی میتواند دوست داشتنی باشد؟؟؟؟؟؟؟....... ولی عزیز من اولا خیلی ها این دوست داشتن خود رو با خود پرستی و غرور نا بجا اشتباه میگیرند و دیگر اینکه میشه بجای خود دوستی ارزش رو جایگزین کرد و ارزشمندها رو تقدیم کرد ببخشید من اهل تعریف و تمجید نیستم ولی تشویق شما بخاطر این انتخاب زیبا نوشته هایم را به مهمانی چشمانت ببر (فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آیلار

همسايه همين سر زدنت ان قدر سر ذوق ام اورده امروز که حد ندارد ... خوب کردی .. دست ات درست ابجی ... کوچيکه هم می تونم بذارم کنارش فک کنم..

آیلار

اما اين قدر بزرگه که نمی تونم بذارم ... قلبت هميشه سبز .. راستی .. من يه دوسال ديگه همسايه تون می مونم .. تو همين فنی همسايه ...

ب.صدیقی

خانم افشار اينجا تو دنيای وبلاگ ها کمترمی تونی نقد درستی بر شعرت بشنوی.من فکر می کنم رو شعرت کار نکردی.مثلاْ واژه ی "کدام ور"استفادش حتی توی غزل مدرن اشتباه بزرگیه.و اینکه با تشدید یا بی تشدید رو باید ذکر کنی.به نظرم بهتره از بند وزن و قافیه خلاص بشی و بعد اینکه واژه هاتو به روز کنی.مثلاً کلمات آبرو ، آقا،کعبه و سجاده زیاد در شعرای تو و احیاناً دوستایی که لینکشون این کناره دیده میشه...به نظرم به جای لغت بی ظرافت و رُک آقا به معنی یک مرد که مخاطب این شعره از خیلی کلمات بدیع تری می تونی استفاده کنی.تو استعدادش رو داری.بیشتر شعر بخون و بیشتر کار کن.امیدوارم زیاده گویی منو ببخشی.با آروزی شادی. ب.صدیقی