ماه من...

میام بخوابم...

میام به زور خودمو بزنم به اون راه که یعنی می تونم بخوابم...

میام توجهی نکنم که ساعت از 2 و نیم گذشته و یه آدم عادی باید این موقع بخوابه!!

تا دراز میکشم...

زل می زنه توی چشمام...

از توی پنجره بهم سلام میکنه...

تمام جونم میشه خوشحالی...

اینقدر بهم نزدیکه که انگار میتونم با دستام بگیرمش...

من دراز کشیدم و اون توی قاب شیشه ای داره نگاهم می کنه...

تا ساعتی دیگه باهاش حرف می زنم... چشم توی چشم... رخ به رخ...

سعادتی بود برای من، ماه من...

/ 1 نظر / 11 بازدید
مامان

میدونی چرا زل زده تو چشات ؟ چون فکر میکرده که خودش فقط ماهه نمیدونسته که از خودش ماهترم هست[گل][ماچ]