این روزها آنقدر دوست دارم سرم به زندگی و کارم گرم باشد که نفهمم 10 روز هم از
اردیبهشت گذشت و چند ماه دیگر دوباره تولدم میشود... دوست دارم گله های اس ام اسی دوستم را به جان بخرم، و طبق روال 10 سال گذشته با هم برویم باغ هنرمندان، توی کافی شاپ سربازش بنشینیم و دلمان برای آنها که فرهیخته اند و می آیند آنجا و درس می خوانند یا کتاب، و حتی نگاه بدی هم به ما نمی کنند خوش بشود... و یک پاستای بدمزه ای بخوریم و مثل هر بار بگوییم چه بد بود! و من مثل همیشه از فروشگاههای باغ، انگشتری، آویزی، چیزی بخرم که دلم به آن خوش بشود! باز قدم بزنیم... ساعتهامان را نگاه نکنیم و فقط توی ذهنمان این باشد که برویم شیرینی فرانسه... غصۀ اضافه وزن پیدا کردن را با خوردن میلک شیک شکلاتی بفرستیم ته ذهنمان... و خوشحال باشیم که ده سال از دوستیمان گذشت و چقدر با هم بزرگ شدیم...

این روزها دوست دارم سرم به زندگی ام گرم باشد... باز هم یک یکشنبه باشد، خواهری صبحانه برود خانه ی مامان و بابا، من هم راهی بشوم و نصف راه را پیاده بروم، بعد هی اس ام اس بزند و فحشهای خنده دار به من بدهد که چرا دیر می روم! و بعد بشویم دختر مامان و بابا! و کلی شیطنت کنیم... بیرون برویم... حتی ظهرها برخلاف همیشه یک ساعتی بخوابم... و بو بکشم ردپای شیرین گذشته ها را...

این روزها دوست دارم سرم به زندگی ام گرم باشد...صبحها غمم نگیرد که باید بیدار شوم... که نمی گیرد! و بروم سر کار... کار کنم... و در تمام ساعت کاری، به هیچ چیزی فکر نکنم جز میز بزرگ سفیدم و مونیتوری که دوستش ندارم ولی می تواند کارم را راه بیندازد...

این روزها دوست دارم سرم به زندگی ام گرم باشد، وقتی توی راه هی فکر میکنم با این خستگی چه شامی بپزم و وسط پخت و پز هی به این فکر کنم که از کی من عاشق مطبخ شدم؟! و کی طعم غذاهایم با چاشنی عشق آمیخته شد؟ بعد یاد ان بیفتم که آقای همسر الان می آید و کلی از بوی راه افتاده تعریف میکند و می خواهد ناخنک بزند... پس سریع غذاها را جمع میکنم و توی مایکروفر و فر مخفیشان می کنم... و تا وقتی 48 تا پله را بالا بیاید خودم را پرت می کنم روی کاناپه که مثلا مریضم! و وقتی می گوید عجب بویی بگویم از خانۀ ما نیست! و او بگوید من این بو را میشناسم از هیچ خانه ای جز ما در نمی آید! و هی بگردد و من شیطنت وار به تعجب روی صورتش که هنوز کیفش را زمین نگذاشته دارد می گردد دنبال بو، بخندم ریز ریز! و وقتی پیدایش کند بفهمم دیگر دستم برایش رو شده! و کلکهایم قدیمی...

این روزها دوست دارم، شبها زیاد کش بیاید، منم هی کش بخورم، اما نخوابم... بفهمم که چشمانم دارد در می آید! پلکهایم دارد می ترکد، اما سکوتی که فقط در آن لحظه هاست را از دست ندهم... نگذارم بمیرند وقتهایی که می توانم کیفشان را ببرم... هی به کتابهایی که میخواهم بخوانم فکر کنم و ته دلم ذوقشان را بکنم و به جای شکلات تلخ 90 درصدی که با چای میخورم، قند توی دل و دهانم آب بشود...

این روزها خیلی خواسته های کمی از زندگی دارم... قناعت میکنم... حتی از خودم هم توقعی ندارم جز اینکه بتوانم سرم را به زندگی ام گرم کنم...

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
مامان

یکشنبه ها همیشه چشم براهتون میمونم .یه وقت نکنه نیایید عاشقانه زندگی کن.ما میرویم عشق میماند پس عاشق باش تا بمانی!