بيستون دل را به خاطره ها بسپاريم...

عمر بیستون هم انگار تمام شد...

روزی که این بنا را می ساختم اصلا به نقش هایی که نامش می تواند در زندگی ام داشته باشد فکر نکرده بودم! به اینکه این بی ستون ترین ِ دل ، ستون های زندگی ام را محکم کند...به اینکه یک روز بشوم عروس دیار بیستون!...زندگی است دیگر...هزار و یک نهفته و آشکار دارد...بنازم قلم ربانی را که بر سطور پریده رنگ سرنوشتمان سپیدها می زند و غزلها می سراید و مثنوی هایی...

امروز نقطه ی آخر را بر این دفتر می گذارم و دفترچه ی کوچک دیگری باز می کنم ، شاید که دوباره بتوانم در خواب شعرهایم را بدزدم و نثرهایم را ویرایش کنم و باز هم ورق و کاغذ کم بیاورم و عمر خودکارهایم زود زود تمام شود...

اینجا هم به یادگار شاید ماند...خاطره ای سه ساله از من...از احساسات آنی و مستمر من...می خواهم در جایی دیگر زنده شوم...با زمینه ای گسترده تر برای رقصیدن قلمم...

 با شما خواهم بود در :

سه نقطه

بدرود...

/ 34 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نغمه

...

نغمه

...

...

...

...

...

بوتیمار

سلام گفتم بعد مدت ها یه سری بزنم دیدیم کسی اینجا نیست هرجا هستی شاد باشی و پایدار

پرتقال

بیاین وبلاگ من جوک و لطیفه های باحال و قشنگ بخونید بدو بدو که تموم شد جوک مجانیییییی بیا که تموم شششششد به به عجب جوکاییییییی[زبان]

محمدامین

نغمه جان از وبلاگت استفاده کردم به ما هم سری بزن و نظری بده منتظر بازدیدت هستم اومدی خبرم کن