بهار...

 

حول حالنا الی احسن الحال...

 

 

می خواستم تمام شعرهای ناتمامم را تمام کنم تا زمانی که هنوز زمان داریم ! می خواستم همه ی سکوتهایم را روی کاغذ رج بزنم تا وقتی که هنوز زمستان هست...می خواستم بیشتر ِ کتابهایم را بخوانم تا موقعی که بهار متولد نشده...اما...حکایت ، همان حکایت قدیمی ِ نشد و وقت نبود و اینها شد ! من هم ناخواسته و شاید هم خواسته ، اسیر دروغهایی شدم که خودمان برای خودمان می بافیم و هر روز کلاه هایی بزرگتر از دیروز بر سر انسانیت خودمان می گذاریم ... هزار کار ناتمام مانده و هزار ایده ی نو...که هر کدام اهل سرزمینی متفاوت از دیگری هستند...که نمی توانند توی یک اقلیم بگنجند...که من مجبورم همه را با هم برای زندگی آماده کنم...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شعر...

مدتیست خاموشم...مثل دماوند...و آنقدر به این خاموشیهای مقطعی عادت کرده ام که نمی توانم بگویم ناراحتم ! آنقدر درگیر زندگی زمینی شده ام که فرصتی برای فکر کردن به آنچه روحم اقتضا می کند ندارم...و شاید این هم بهانه ای باشد...کسی چه می داند!

می خواستم دستی بر این کتیبه که لحظه لحظه ی وجودم را بر آن می بینم نکشم...می خواستم کهنه بماند تا مدتی از تازگی روزگار بگذرد...می خواستم هر از گاهی که می بینمش بفهمم که لای کاغذهای باطله و دور انداخته شده ی سال نامه مانده ام ...خواستم...این خواسته ها همه مال آن زمانی بود که می خواستمشان!و حالا که خطی کشیدم  بر آنها به بلندی همه ی این تفکرات!

شعر...

زندگی ام با شعر شروع شد...با الفاظ آهنگینی که باید تکرارشان می کردم...نوارهایی که صدای کودکانه ام را در خود نگاه داشته اند و جز شعر ، شعر و فقط شعر چیزی در آن نیست...شعری که ترانه است...شعری که شعر است...شعری که مادر است...پدر است...خواهر است...شعری که آیه آیه ی قرآن است...و شعرهایی که امروز بعد از گذشت این همه سال ، خیلی روان تر از ابیاتی در خاطر دارمشان که همین دیروز خواندم!

زندگی ام با شعر راه رفت...

زندگی ام با شعر بزرگ شد...

زندگی ام دلش خواست شعر بنویسد...

زندگی ام گاه گاهی تقدیر نامه گرفت از شعر!

سرم را گرم کردند با شعر...سرم را گرم کردم با شعر...

زندگی ام...

زندگی ام گره خورد با شعر...

زندگیمان شروع شد با شعر...

دلمان گره خورد با واسطه ای به نام شعر...

عشق سروده شد در شعر...

عشق ماندگار شد با شعر...

عشق...

عشق...

عشق...

و چقدر رنگ آشنایش برایمان آشناتر شد...چقدر رنگ آبیش آبی تر شد...چقدر تازه ماند...مثل انگور یاقوتی...

 

--------

 

بماند که در این دو هفته چه اتفاقاتی افتاد...چه نقش هایی که رنگ گرفتند...و چه آرزوهایی که ... برآورده شدند...

 

 

در همهمه ی شبانه ی ذکر و دعا و ثنا و محبت و بهار ، نامی هم از ما بیاورید...

 

 

 

 

/ 17 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرهاد

سلام. چه متن عاشقانه و شاعرانه نابی! دستت درست! واقعا بهم چسبيد. سال نو شما هم پيشاپيش مبارک.

رحيلا

سلام خانومی... متنت خيلی به دلم نشست... لذت بردم... اين شعر چه کارا که نمی کنه... به خاطر نزول اجلال حضرت بهار و محقق شدن آروزهات تبريک ميگم... هميشه خوش باشی...

بهار نارنج

سلام دختر روزهای بارانی......امسال برای تو از اون سال خوباست.....ان شاالله هر سالت مثل سال ۸۵ برات از اولش خوب باشه....من همينطوری بهم الهام شد امسال برات سال خوبيه......اين ميلت رو اگه ميل داری برام بذار تا اد کنم شما را.....سال خوب .....عشق خوب .....بهار خوب .....تابستان خوب.....پاييزی خيلی خوب.....و....زمستانی بينهايت برفی وزيبا برايت آرزو ميکنم.......

بانو

زیبا بود..زیبا...همه گفتن..من هم می گم...دلنشین بود و بدجوری به دلم نشست...سال خوبی داشته باشید:)

مهرگان

سلام بانوی عاشق . سال نو مبارک... خوشحالم دعای حول حالنا برايت مستجاب شده....

دومان

پيوسته سرتان سبز بسان بهار ...

mohammad reza sarrafha

سلام سال نو مبارک.قسمت آخر متن خيلی قشنگ بود.از اونجايی که گفته بودی زندگی ام با شعر شروع شد.

جاناتان

مبارکه خانوم...دلم چقدر خوشحال ميشه وقتی « ما » می بينه.