تلنبار شده بودند از خيلي وقتهاي پيش ... از آن زمان هايي كه من هنوز نمي دانستم عين عالم چه ربطي به قاف ابديت دارد! غمهاي كهنه اي كه بشريت به دوش خودش مي كشد اما نمي داند آنقدر نحيف است كه توان حمل سه حرف از الفباي جاودانگي را ندارد...

تلنبار شده بودند ندانسته هاي من و عيار دلم بالا نبود هنوز...مي گويند دل تا محك نخورد به سنگ عشق ... بقيه اش را نمي گويم زيرا كه حالا در عنفوان 21 سالگي عيار 21 ، قهقهراي قلبم را پوشانده!

تلنبار شده بودم در گوشه ي صندوقخانه ي روزمرگي و كم كم داشت تمام روزنه هاي قلبم را جاي پاهاي عنكبوت پر مي كرد...موريانه چوب افكارم را مي جويد و اگر گاه گاهي باراني نبود كه از ناودان نگاهم بي دليل و با دليل ببارد حالا يك گوشه اي غنوده بود اندام لمس ِ ذهنم!

در خشكسالي نگاهم ... در قطب واژگان مستعملم ... در باور نداشتن باورهاي افسانه اي ... در خط كشيدن بر روي لی لی هاي فرهاد روی بيستون و مجنون گري هاي شيرين! كه ... بگذار نگويم كه يك دفعه انگار زمزمي جاري شد و مرا در قنوت هاي شبانه غرق كرد... در ربّناهاي طويل و صفهاي منسجم كلماتم رو به معبود ... من عبد شدم...

تازه به عبوديت رسيده بودم ...

مرده بدم ... زنده شدم ... دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم...

زميني مي نويسم تو آسماني بخوان ... سماع كن روي اين خطوط و ببين لحظه هايي را كه كنار طوبي نشسته بودم و از دستان درخت، سيبهاي تعارفي مي گرفتم...سيبهايي كه ممنوعه نبود...

نردبان گذاشت زير پايم تا رسيدم به آن بالاها...بالاتر از لوبياي سحر آميز...اگر جسم در قالب لغاتت نگنجد ... اگر بميري براي يكي كه خيال مردن براي تو در سرش است ، استغفرالله ، دهان مرا باز نكن ... همين به تته پته افتادن ها را از من ِ الكن بپذير ... چه اجباري است بگويم خدا خودش دست خط نوشت كه با ماست در حالي كه نامه اش روي پيشانيمان مي درخشد...در خطوط برجسته ي چشمانمان...در دعاهايي كه سر اذان هنوز به گوش فرشته ها نرسيده خودش مي شنود ... سَمِعَ الله لِمَن حَمِدَ ...

ما بد بوديم ... ما بدتر شديم ... ما بدتر نمي شويم ... چون عادت نداريم نمك بخوريم و نمكدان بشكنيم...ما از سفره اش نان برداشتيم و گوشه اش را پاره كرديم...ما يادمان رفت پنج شنبه هايي هم بود كه ساعت 1 نيمه شب داشت! ما يادمان نرفت ... همان بدجنس لامروت آمد و دستهاي نرمش را به روي چشمهايمان كشيد كه يعني وقت خواب است و آن وقت ما هم به خيالمان نرسيد كه چه وقتش است!؟

در باراني كه مي بارد بر ما ، قطره هايي كه گفتي به اندازه ي تعدادشان ... در ... شرم نگاه تو وقتي زل مي زني و مي خواهي خيلي چيزها بگويي و ... مي گويي... او شناور است ... دستمان را او گرفته و ما دوباره دستهايمان را به او خواهيم داد ... مي خواهيم با هم تاب بخوريم ....

نغمه /22-5-84

/ 30 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
negar

سلام چرا به روزش نميکنی نکنه واحد گرفتی ؟

نغمه

نگار عزيزم،کامپيوترم دوباره مريض شده!منم می خوام تنبيهش کنم و درمونش نکنم!از بس خودشو برام لوس می کنه!...چون ويروس داره تا ميام پرشين بلاگو باز کنم صفحه بسته ميشه! به هر حال ممنونم که سر می زنی و منتظری...برميگردم،خيلی زود!

رحيلا

یه سلام اساسی واينکه بسيار زيبا بود

آیلار

سلام نغمه ... راستش نمی دونم چی می تونم بگم ... هميشه فکر می کنم تو خلاصه ای هستی قشنگ از همه حرف هايی که من دارم برای زدن ... راستش از اين که يکی هست تو همين دنيای مجازی... که ناديده ..می خونمش و خوب هم می فهمم نوشته هاشو احساس خوبی دارم.. دنبال کامنت های اين ور و اون ور ت هسمتم .. هميشه هم ... می خونم ... بيشتر از خيلی نوشته های ديگه ... نمی دونم توضيح بدم ؟؟ نه ... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !

ناصر و نادر

سلام.به نظرم مياد از وقتی تو اين قالب جديد می‌نويسی، قلمت تاثيرگذارتر شده...البته گفتم به نظر مياد!ممکنه اشتباه باشه...از قسمت نردبان و لوبيای سحرآميز خيلی لذت بردم...موفق باشي...

آسمان خاکی

سلام ای نغمه شور افکن به دل غمناک ما ! بسيار چنگ و آهنگی بر تار نازک دل می زند . زيبا / دلربا بودن اين احساس شکوفايی . ای شکوفه نور به اسمان ما هم نظری تا سحر نگاهت در امان خدا .

Meghdad

نمی دونم برای گفتن چه زبانی بايد داشت ؟ اما خب از قديم ها يادمه که می گفتند با دوست سخن گفتن زبان دل می خواد و بس . اگه مثل هميشه با او صحبت کردی مطمئن باش جواب می ده شايد همين امروز يا الان

شيدايي

دلم برات تنگههههههههههههههههههههههه دخترک ...

sara

چقدر دلم تنگ بود امشب و با خواندن اين نوشته عجب اشکهای سرازير شد.. مرسي خانمی.. مرسی

neda

اجيجونم ازاين به بعد زياد به من سر بزن .چرا فاصله دار مينويسی؟؟